![]() |
![]() |
|
| آرامتر از طاقت من تار بزن / زخمی شده ام میان انگشتانت |
|
عاشقانه
روی سینه ام چکید ریزه های چشم های تو گریه کن، دلم گرفته در هوای چشم های تو
وقت گریه صورتت قشنگ و وحشی است، گونه نیست روح ببر زخمی است زیر پای چشم های تو
این غزل شبیه آخرین نگاه، هدیه ی من است وقتِ مرگِ عاشقانه ای برای چشم های تو
روح من تجسم نگاه توست، می شود گذاشت شعرهای آخر مرا بجای چشم های تو
عاشقانه است، فکر می کنم به خواب می رود آخرین شب جهان در انتهای چشم های تو |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 22:27 توسط مسعود صادقی بروجردی |
|
|
زخمه در زخمی از سه تار اسیرم امشب ترا به دست بگیرم
حرفی نزن سکوت ترانه است تنها نگاه کن که نمیرم
و گوش کن به زخمه ی تازه این نغمه ها همان منِ پیرم
در بین نغمه های نخوانده چیزی بجز ترا نپذیرم
الله لا اله، به جز تو امشب نگاه کن که بمیرم
تردید
چه هستم من، چنان از عشق سرشارم که شاید دوستت دیگر نمی دارم
جهان رویاست، من تردید دارم که تویی معشوقه ای که دوست می دارم
تو؟ نه، معشوقه ای تازه ست انگاری که در شکل تو می آید به دیدارم
و با لبخند، وقت دوستت دارم خودش را ریخته در صورت یارم ............... خودش می گفت، در من زنده ای وقتی من از پیوسته مردن دست بردارم
موسیقی پوستت چه دارد که ابر بخاطرش ببارد
دریاچه ندیده ام که از شوق لبخند ترا به لب ندارد
وقت است بمیرم و بپوسم عاشق شدنم نمی گذارد
چون مرگ من و ترا ببیند پروانه شود و پر درآرد
پروانه ی مرده هست اما پروانه که جان نمی سپارد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 6:24 توسط مسعود صادقی بروجردی |
|
|
صبح و اذانی از مسلسل باور من هر شب غروب و خنجری زیر سر من کوهی که از آن سنگ گوری می تراشند زخمی است مانند سکوت و پیکر من غزل هویتی عاشقانه دارد به جنگ هم که برود کسی شکستش رانمی بیند ناپلئون به این دلیل غزل نیست که در«واترلو»شکست خورد و«مونالیزا »غزل است چون ...جهان جنگ است ،فکر میکنم نسیم بیشتر از شیر غزل است بیایید با من پشت این دوغزل سنگر بگیریم:
«شاهنامه» «که گفتت»که این مرد و خون جان سپرده است که این کشته تاریخ دارد نمرده است
در آر از کفن خاطرات تنش را ببین با خودش زخمها را نبرده است
بر اندامی از خون نشسته به زانو تفنگ پدر رابه سینه فشرده است
تفنگی پر از کینه که دشمنان را نشان کرده و با گلوله شمرده است
در این جنگ ضعفی نشاید مگر مرگ بپوشان تنت را اگر زخم خورده است
پلنگی که پایش شکسته غرورش شکسته تر است از پلنگی که مرده است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 8:35 توسط مسعود صادقی بروجردی |
|
|
«یک مشت خون» یک مشت خون بلاهت خورشید را که گفت یک شاخه خنجر از نفس آسمان شکفت
با تاجی از غروب پلاسیده زیر لب این سرزمین به قتل گلسرخ نه نگفت
شلیک، لحظه ای که تکان خورد خواب من و بعد، بین سینه و قلبم دوباره خفت
یک لخته خون و صبح صدازد که سوختم اما فقط صدای خودش را خودش شنفت
بر گور هیچ کس ننوشتند فاتح است تنها به روی گور سیاوش گلی شکفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 8:32 توسط مسعود صادقی بروجردی |
|
|
سلام متولد 1329در کرمانشاه با چند شعر خودم را بیشتر معرفی میکنم
شرح حال مست پیاله ای پر از پرنده های نیمه مست شــرح حال تو من و شراب ریخته به خــاک ،جایگـــاه بال بــال تو برهنه شو ،جهان چشمه تشنه است و انتظار می کشد که تـن به آب بسپـــری، تــرابنوشــد از تن زلال تو همیشه دوست داشتن فقـط تــویی و شعرهای من ترانه های این جهان شب من است در پی وصـــال تو به پاره های قلب من نگاه کن همیشه خون حرام نیست هزار بیـت خـــون شعرهـــای عاشقـــانه ام حــلال تو میان واژه ها بهم رسیــده ایم ، مولوی بدون شرط در ابتدای این غزل ترا به من سپرد و گفت مال تو خیال می کنم و بازوان من پر از تو می شــود درست مثل آب خوردن دو سار تشنه در خیال تو
صدا هست شب و متن فراموشی صدا هست در این تصویر خاموشی صدا هسـت همیشــه بین میخـــک ها برای کمی حرف در گوشی صدا هست زنی پوشیده خود را در نـگاهش بدون هیچ تن پوشی صدا هست میان سینه و ســازی شکــسته برای یک هم آغوشی صدا هست درون نیمـه ای از قلــبت ای زن خودت را چه می پوشی صدا هست پرنده جان ، جهانِ قطره زنـده است تو وقتی آب می نوشی صدا هـست
جاده ی زنده بی روح تو تنم که بجایی نمی رود این جاده زنده است نیایی نمی رود می سوزد آسمان و عطش در مسیر من سوی تو جز دو دست دعایی نمــی رود چون خاطرات آبی دین گــدازه ها بی تو به سوی هیچ خدایی نمی رود گفتی مرا بخوان ، ولی افسوس سوی تو از شعر سوخته که صدایی نمـــی رود ......... فرمان تـازه سفـــر ای رمه شراب جاده بسوی گمشده هایی نمی رود ما در پیاله عکس رخ یار دیــده ایم کامل بنوش ، یار به جایی نمی رود
در هستی هرچیزی هویتی دارد هویت شعر من عاشقا نه است حتی وقتی شور جنگ دارم. سرزمینم را دوست دارم و تاریخم را ومیدا نم شعر حرفی بیشتر از شاعر نیست . یا علی تا بعد000 مسعود صادقی بروجردی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 8:28 توسط مسعود صادقی بروجردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مسعود صادقی بروجردی (کرمانشاه)
آتش و نی نغمه های سوخته لذتی دارد صدای سوخته شعله می ترسد بنوشد نغمه را پا گذارد جای پای سوخته تاول وحشی نباید جا گذاشت داغ اهلی را به جای سوخته تا سحر باید بسوزد نغمه با یک پرنده در هوای سوخته آنچنان در آتشم پر می زند از دهانم ربنای سوخته آبشار آتش و معشوق ریخت دستهایم از دعای سوخته پیر مردی بوی نان تازه داشت مثل گندم زارهای سوخته |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 |
| پیوندها |
|
سایت سوشلیغا فرهاد صفریان کتاب نیوز الیاس علوی بلوط-جليل آهنگرنژاد انديشه سپيد انجمن ادبی مهر بابکدولتی و مریم صفرزاده آرمان شهر مرا دست قضا ویران کرد مریم بهروزی |
|
RSS
|